بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ

که ژوان کاکل زری مامان و بابا

سلام من مامان که ژوانم این وب سایت رو واسه گل پسری ساختم که ثمره ی خیالی عشق من

 ونامزدمه ما عاشقانه همدیگه رو دوست داریم و برای برداشتن فاصله ها تلاش میکنیم شما هم

برای ما دعا کنیدقلب

که ژوان یک اسم پسرونه کردیه یعنی عاشق , کسی که به ژوان ومیعادگاه میره وبه یک تعبیر دیگه

معنی اهل طبیعت وکوهنورد رو هم میده

که ژوان گل پسرم بدون هنوز نیومده من وبابایی عاشقتیم بخدا گاهی اونقدر دلم برات تنگ میشه

که دوست دارم از خیالاتم بکشمت بیرون وبغلت کنم.

 

نوشته شده در جمعه 6 آبان 1390ساعت 10:13 توسط مامانی که ژوان

 

نمیخواستم چیزی بنویسم چون نمیدونم از چی بگم ولی چون این وبلاگ هم عمرش تموم شد خواستم آخرین حرفام رو برای پسر خیالیم بنویسم

 که ژوان عزیزم بیشتر از 5 سال از رابطه من و کسی که دوسش داشتم گذشت ما اینقدر عاشق همدیگه بودیم که همه به عشقی که بینمون بود حسادت میکردن و حسودها هرکاری کردن که ما رو از هم جدا کنن ولی پیوند ما اینقد قوی بود که نه تنها نتونستن کاری بکنن بلکه روز به روز بیشتر عاشق همدیگه میشدیم. اینقدر عاشق هم بودیم که در رویاهامون برای تو اسم گذاشته بودیم و در خیالاتمون با تو زندگی میکردیم حتی برات لباس و عروسک هم خریده بودیم که اگه به دنیا اومدی بدونی که چقدر برای ما عزیز بودی. مامانت برات وبلاگ باز کرده بود و همیشه حرفای دلش رو برات مینوشت با این رویاها داشتیم روزای دوری رو سپری میکردیم و از ته دل برای به هم رسیدن دعا میکردیم. دیگه چیزی نمونده بود که این جدایی تموم بشه و بریم زیر یه سقف. چند ماه بیشتر نمونده بود من دنبال خرید خونه بودم دیگه تقریبا همه چی آماده بود ولی افسوس...

افسوس که همه این آرزوها و رویاها و اون همه عشق به آتش یک هوس سوخت. اره پسرم مامانت که اون همه ادعای عاشقی رو داشت من و تو و اون همه سال عشق رو فدای کسی کرد که ... و ای کاش فدای کسی میکرد که حداقل ارزشش رو داشت. آره پسرم چیزی که 5 ماه بود ازش میترسیدم سرم اومد. منم مثل هر کسی که این ماجرا رو فهمیده شوکه شدم و هنوزم باور نمیکنم و هر صبح که بیدار میشم ارزو میکنم که خواب باشه ولی نه واقعیته.

پسرم دیگه چیزی از بابات نمونده که بخواد دوباره باهاش ادامه بده. هرچی داشتم روی این رابطه گذاشتم چشمم رو روی همه بستم و فقط مامانت رو دیدم اون همه زندگیم بود. رفیقم بود همه کسم بود.

تو ازش بپرس شاید جواب تو رو بده که چرا؟ ازش بپرس که بابا بهروز چی کمتر داشت؟ ازش بپرس اون همه سال عشق رو به کی فروخت؟ به کسی که هیچ کس حتی نمیتونه فکرش رو بکنه؟

اره پسرم همه این سالها و اون همه خیالات قربانیه یه رابطه احمقانه شد. از وقتی که کس دیگه ای وارد قلب مامانت شد دیگه نه من براش مهم بودم نه تو. قبلا همیشه برات از دلتنگیهاش مینوشت ولی در این چند ماه دلش برای تو هم تنگ نمیشد و چیزی برات نمینوشت چون شب و روزش رو با اون نفر پر کرده بود.

اشکال نداره که ژوان من بذار با اون خوش باشه و به اون بگه عزیزم و دوست دارم. بذار اگه رفت مسافرت به جای اینکه واسه ما سوغاتی بیاره که هرجایی میرفتم دست خالی برنمیگشتم و براش بهترین ها رو می آوردم، برای اون سوغاتی بیاره و ازش بپرسه که چی دوست داره واسش بیاره. بذار شبا تا صبح با اون حرف بزنه ببینیم به کجا میرسه.

پسرم خودت شاهدی که در این مدت هر کاری کردم که به زندگی برش گردونم ولی فایده ای نداشت . حاظر بودم براش هر کاری بکنم ولی افسوس که دیگه جایی در قلبش نداشتم عیبی نداره پسرم تو هم مثل من به خدا بسپارش خدایی اون بالا هست که جواب خائن ها رو میده مطمئن باش.

در همین وبلاگ من به همه چی متهم شدم به حسادت به حساس بودن به دل چرکین بودن به سخت گیر بودن و حتی به بیمار روانی چون داشتم با همه وجود برای این عشق می جنگیدم که نابود نشه ولی افسوس که همه شک هام به حقیقت پیوست.

از دوستای نی نی وبلاگ هم ممنونم که در این مدت ما رو همراهی کردن. هیچ وقت نمیتونستم باور کنم که پرونده این عشق با خیانت بسته بشه ولی شد. امیدوارم سرنوشت ما درس عبرتی بشه برای شما که هیچ کس ارزش این رو نداره که بخاطرش به همسرتون و به زندگیتون خیانت کنید. ماه پشت ابر نمی مونه و صداقت همیشه برنده ست.

که ژوان من درسته همه چی تموم شد و قبل اینکه به دنیا بیای همه چی نابود شد ولی باز دوستت دارم حتی بیشتر از گذشته.

خداحافظ پسرم

 

 

نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390ساعت 14:20 توسط مامانی که ژوان|

دیشب به خدا زنگ زدم

حواسم به ساعت نبود فکر کنم دیر وقت بود

چندین بار شماره گرفتم ولی قبل از برقراری ارتباط گوشی را گذاشتم

پشیمان می شدم از گفتن حرف هایم

چندین بار این کار را تکرار کردم

ولی بار آخر گوشی را نگه داشتم تا حرف بزنم

بوق اشغال می زند

انقدر معطلش کردم که یک بنده ی دیگر پیشدستی کرد

باز گرفتم و گرفتم...

باز هم اشغال بود

باز هم گرفتم بارها و باهار

نخیر انگار فایده ندارد سر خدا خیلی شلوغ است!

نکند خدا گوشی را بد گذاشته؟

وای خدایا ...

خواهش میکنم گوشی را درست بگذار من با شما کار واجبی دارم...

باز هم گرفتم

واااااااااای بوق آزاد...

خدا : .............

من : سلام خدا :) میخواستم بگم کم آوردم دیگه نمیخوام زنده باشم به بزرگی خودت زندگیمو بگیر

دوستای خوبم دیدم درست نیست بدون خداحافظی برم دستام توانایی نوشتن نداره چشام مثل ابر بهاری میباره من وبهروز جدا شدیم هیچ وقت چنین تصوری برای پایان عشقم نداشتم ....من نابود شدم ...کابوسهای شبانه م ...اشکای چشمام ...شدن همدم این روزهام

که ژوان پسرم ثمره ی خیالی عشقم چقدر با اسمت زندگی کردم ..مامان بریده برام دعا کن بمیرم بخدا دیگه نمیتونم ادامه بدم همه زندگیمو باختم

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390ساعت 22:15 توسط مامانی که ژوان|


آخرين مطالب
» <-PostTitle->
Design By : Pars Skin


نیت کنید و اشاره فرمایید